تبليغاتX
دختر بهار نارنج




























دختر بهار نارنج

نمیدونم کرسی خونه ی مادر بزرگ خیلی بزرگ بود یا ما خیلی کوچک،نمیدونم قدح آبی ی که دونه های انار توش مثل ستاره های هفت آسمون به ما چشمک میزد خیلی بزرگ بود یا دستای ما خیلی کوچیک بود،می چسبیدیم به همدیگه،می پریدیم بالای کرسی ،از زیرش یواشکی جاهامونو عوض میکردیم و........خلاصه حسابی کرسی رو بهم میریختیم.

ما هفتا نوه بودیم با پدر مادرامون می شدیم پونزده نفر، وبا خاله کوچیکه و دایی رضا وبچه های خاله پری وعمه و اووه..شاید بیست وپنج شش نفر می شدیم، حالا از شما می پرسم کرسی خونه ی مادر بزرگ خیلی بزرگ بود یا ما کوچیک بودیم.

هر چی که بود شب یلدا دور اون کرسی همه مون جا می شدیم، حالا از شما می پرسم دلامون گرم بود یا کرسی مادر بزرگ؟
حالا هرکدوم از مایک طرفیم، یه سرنوشت ویه زندگی داریم، بعضی ها خیلی دور شدند، شاید هیچوقت دیگه همدیگررو نبینیم،شاید یادمون بره که کی بودیم،که با هم بودیم مهربان و صمیمی،که بچه بودیم،نکنه یادمون بره چقدر نزدیک بودیم به اندازه دور کرسی مادر بزرگ،نکنه کرسی،خونه،اون حیات برفی که دل وجون مادر بزرگ بود یادمون بره
.....

اونوقتا مثل حالا دوربین عکاسی وفیلمبرداری نبود،هرچی خاطره است تو دل آدماضبط شده بود هر چه مثل وشعر وقصه وحکایته تو دل ویاد آدمای قدیم نقش بسته بود، اگردلت می خواست بدونی،اگر دلت خواست که بشنوی،بلند شو،پا شو حالا همین امروز همین امشب قصه گو زیاده حتما هم چشم براتن ، پاشو انار و هندوانه دلتو بردار برو کنارشون، برای گرم ومهربون نشستن همیشه کرسی لازم نیست دل باید گرم باشه دل


 

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 9:34 توسط بهارنارنج|

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.

باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید.

او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.

روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي...

باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.

باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...

برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز
نوربرت لش لايتنر

 

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 8:19 توسط بهارنارنج|

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو

قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون

واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

 گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه

بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:

نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 8:38 توسط بهارنارنج|

گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای دزدید که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. دزد بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین او.

اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال ،خللی می یافت ؛ آن وقت من ، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است!

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 15:22 توسط بهارنارنج|


آخرين مطالب
» انار دلتو بردار!
» اعتماد سازی
» من مردنی ام!
» دزدی دین و اعتقادات!
» بساطم پر از آه است!
» با "نه" شروع ميشه!
» جواب؟
» بگذار صندوقچه دلشان لبریز شود............
» برق و عبادت!
» تخم مرغ!